![]() |
![]() |
|
| ای لبانت محی الاموات لبخندی بزن |
|
در میـــــــکده بودم ولی بیرون شدم از غافـــلی ای وای از این بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام پایـــــــان رسد شام سیه آید حبیب منـــــــظرم اما خــــــــدا حالم ببین من یار را گم کر ده ام من یار را گم کرده ام ای وای از این غوغای دل وای ازایــــن غوغای دل از دلــــبرم هستم خجل وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام امـــــــا ببین نامردیم صاحب زمان گم کرده ام صاحب زمان گم کرده ام من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام آقـــــــا تو را گم کرده ام بنوشته ام نامه چنین با خون دل ای مه جبین اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام شرمنده ام اما بگم : آقــــــــــــــــــا تو را گم کر ده ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 تیر1388ساعت 8 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
... سلام و یه دنیا غربت ... . . سلام عزیز دل من دلم برات تنگه شدید نامه نوشتم تا نگی عجب چه بی معرفتید بذار همین اول کار خیالتو راحت کنم نمی تونم به سادگی به ماتمت عادت کنم نمی تونم بگم بهت که اینجا خیلی عالیه گلم خودت هم می دونی جات اینجا خیلی خالیه اگه می شد شکسته شه این قفس خائن تن پر می زدم تا نباشه نبودنت غصه ی من صدات نبود تو این سه سال زار و پریشون می شدم شاید یه روزی می رسید از عشق پشیمون می شدم
نه که صدات از تو نوار آروم جون من باشه / اگه رگم رو بزنن شعر تو از توش می پاشه
می گن که خاک ، سرد می کنه داغ عزیز رفته رو می سوزه این دلم هنوز می شماره ماه و هفته رو از وقتی رفتی عزیزم حال دلم دیدنیه بلایی که سرم اومد واسه توام خندیدنیه؟ تو رفتی و رفته با تو روزای قشنگ زندگی جواب نداد تلاش من با همه ی دوندگی خسته شدی شاید ازم، نامه داره تموم می شه یه کم دیگه حوصله کن عزیزم این یه خواهشه گله ندارم از تو و نگاه پاک چشم تو تموم ترس من اینه روبرو شم با خشم تو
ولی بدون جز تو و ارباب تو من کس ندارم دعای تو نباشه من تو زندگیم کم میارم
ازت یه خواهشی دارم ؛ دیوونه ی روی حسین ! دعایی کن تا برسم منم سر کوی حسین
یادت نره سفارش منو به مولا بکنی می خوام منم مثل خودت ساده کنی ، گدا کنی
خلاصه می کنم برات این تو و التماس من / دعا بکن تا بشکنم مثل خودت زندون تن
سبا
یا صاحب الزمان ... آقا جان ... داغ دلم دیدنیه که مرهمش نمیذارین ؟ باشه آقا ... راضیم به رضای خودتون ... اگه تاوان جیم و نون و واو و نون اینه ... حرفی نیست ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحيم دل اگر تاريک اگر خاموش ، بسم الله النور نامه اي را هُد هُد آورده ست آغازش تويي سوره ي واليل من برخيز و والفجري بخوان قل هو الله احد قل عشق الله الصمد گيسويت را باز کن انا فتحنايي بگو اي لبانت محيي الاموات لبخندي بزن ميزبان عشق است و واي از عشق ! غوغا مي کند
***
... همدلای عزیزم سلام ... اومدم بنویسم عذر میخوام بابت این چند وقت غیبتم ... دیدم لازم به گفتن این حرف نیست ... چرا ؟ چراشو بارها گفتم و شما هم خوندین ... دیگه اونایی که با میخونه اند کاملا میدونن که این خادم رو سیاه اختیارش دست خودش نیست واسه نوشتن و اومدن و حرف دل زدن ... چون یه خادم رو سیاهه ... یه غلام حلقه به گوشه که اگه بگن بمیر مرده و اگه بگن بمون ............. یه روز یه معامله کردم با اربابم و سیدم ، اینکه هر وقت غلطی کردم که دل نازنینشون شکست ، بهم بفهمونن ... منو سر خود رها نکنن ... ... روشونو ازم بر نگردونن ، منو برگردونن ... ... هر طوریکه شده ... ... هر جور که صلاح میدونن ... ... هر جور دوس دارن منو تنبیهم کنن ، فقط منو از در خونشون و از این میخونه نرونن ... که اون روز روزه مرگ همه چیه ... هرچند ..... . . . اونقده حرف واسه تلافی این سکوت طولانی مدتم تو این دلمه که بگم .... میام ... یعنی اجازه دارم که بیام ...
التماس دعا علی مدد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 خرداد1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
ماهها از رفتنت گذشته . ... من هنوز زنده ام ؟ ... نیستی ... ...اما هنوز با منی ... محرم گذشت ... صفر هم ... ... اما برای منه بی فروغ ... سر ارباب رفت رو نیزه ... دست سقا قلم شد و مشک آب پاره ... رقیه العطش ها گفت و سنگ و کلوخ خرابه ضجه هاشو شنید ... دستای خالی رباب به سینه اش خشکید ... چشمای بی بی 40 روز خواب به خودش ندید و تو جستجوی پیرهن خونی داداش و دست قلم عباسش کم سو شد ... لیلا ... لیلا تو حجله ی قاسمش مویه ها کرد .... علی اصغر به میدون رفت و داغ شنیدن مادر گفتن و به دل رباب گذاشت ... علی اکبر هم نتونست بی عمو تاب بیاره و ... . . . . و به رسم تمام مراسمي كه نبودي بينمون ... همه این وقایع تکرار شد و گذشت و هر کسی به زبون خودش بازگوشون کرد ... ولی نفسم ، تو تو
ساقی بت و من بت پرست میخواره بودم از الست از لطف مولایم علی جبریل بر بالم نشست
... روز و شبها پياده رفتم تا كه به مشهد رسيدم ... سلطان كريم امام رضا ... رحمان و رحيم امام رضا ...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ دلم يه گوله درده سيدم
تو نباشی کی محسنيه بخونه : الا اي مه جبين نگااااااااااااااااار نازنين دلم مديون توست يل ام البنين يل ام البنين يل ام البنين
... سیدم سر جدت پاشو ... گفتی ... گفتی مقتل نمیخونی . گفتی مقتل و کوفی ها نوشتن . اعتباری بهش نیست . باشه بیا ... بيا اصلا سكوت كن ... من از چشات میخونم چي میخوای بگی ...
سید همه اینا رو که گفتم هروله کرده بودی .... داد زده بودی .... با سر و صورت خونی گوش فلک و کر کرده بودی که من دینم اینه . ـــــــــــ ولی مشتی ، هیچ وقت نگفته بودی که قراره هم گریه هاتو ، جا بذاری و تنها تنها بری مهمونی ارباب .
پاشو پاشو نفسم پاشو با هم کفر بگیم پاشو با هم درد بکشیم
پاشو با هم هروله کنیم :
اگر میگم سگ حسین هستم و عوعو میکنم بازم میگم ، حرفمو پس نمیگیرم عو عو عو .................. عو عو عو
میدونی که چرا امشب باز زدم تو خط جنون ؟ میدونی و دم نمیزنی . میدونی و دلم و مرهم نمیذاری ..... امشب دوباره فیلم و دیدم
امشب تکرار بی رحمانه ی همون شبیه که نگاه خیره و بی فروغت برای همیشه رو این دنیای کثیف بسته شد ... همون شبی که تو به معشوق رسیدی و منو با یه دنیا در به دری تنهام گذاشتی تا روزی هزار بار بمیرم و زنده بشم ... بازم بگم امشب چه شبیه ؟ امشب حال و هوای همون شبیه که سجاده خیسم برای همیشه بسته شد و دستای نیازم که برای شفا گرفتنت به آسمون بلند شده بود حلقه شد دور زانوهام و دیگه جز برای اومدن به پیش تو به آسمون بلند نشد ... همون شبیه که دلم غل و زنجیر شد و خزید یه گوشه سینه ام و رسوایی ها شروع شد ... یه بغض فرو خورده و یه یاد و یه صدا و یه نگاه که روزگارمو به آتیش کشید .
آتیش چه آتیشی ...... سوختن چه سوختنی
سیدم تنهای تنهام رسوای رسوا شیدای شیدا
*** هر چی نوشتم و هر چی گفتم و هر چی ضجه زدم کسی راز دلم و نفهمید . میدونی چرا ؟ آخه ..... بازم نقطه چین . بازم بغض فرو خورده . بازم سکوت . از من سکوت از شما عنایت و شفاعت
بارها این دل به جرم عاشقی زیر سنگینی بار غم شکست هم نفس درد دلم بسیارست من تو را آسان نیاوردم بدست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
دریا شدی و از بر این خاک گذشتی با خنجری از دیده غم چاک گذشتی با عشق میان دل غمدیده نشستی چون اشک از این دیده غمناک گذشتی یک لحظـــه بمـــــان خـــوب تو را درک نکــــردم ای انکه زمحدوده ادراک گذشتی دنبال تو فرسنگ به فرسنگ دویدم همبال خیال از سر افلاک گذشتی ای همسفر خوبترین لحظه عمرم از دوست چه دیدی که از این خاک گذشتی
-------------------------------------------------------------------------------------------------
چرا هيچي عوض نميشه سيدم ؟
چرا اين نوشته ها اين حرفا اين افكار عوض نميشن ؟
چرا ديگه جايي نمي نويسن كه آ سيد جواد لواء الزينب برنامه داره ؟
چرا نمي نويسن آ سيد جواد شيفتگان برنامه داره ؟
چرا هر چی میخوام قلم و به زاری و تضرع نچرخونم باز این اشکها منو میکشونن به نا کجا آباد غمت ؟
چقدر بشينم اين سي دي ها رو نيگا كنم باميد اينكه از خواب بيدار بشم و ببينم تو هستي ؟
هروله هات و ميشنوم .
خس خس سينه ات و هم ميشنوم وقتي ميگي :
ميزنندم از بلندي هاي صلا ...
خطوط تو چهره ي معصومتو كه حاكي از درده ميبينم وقتي ميگي :
خوش آن روزي از اين زندان رهم
سر به خاك پاي آزادان نهم
سيد تو رو خدا پاشو . تو رو به علي اصغر قسم پاشو .
۲۸ صفر ....
مشهد ...
صحن قدس ...
باورم بشه که شما سکوت کردی این روزا ؟
باورم بشه که روز اربعین تو هپروت خیال با یاد شما مستی كرديم ؟
اصلا بعد شما مستي كرديم ؟
تو و خاك ؟
تو و سكوت ؟
سيدم پاشو
پاشو
پاشو
ديگه به كي بگم دردمو ؟
------ همـــــــه خيـــــــــال ميكنن كه من ديگــــــــــه كــــــم آوردم -----
ديگه ياد شما نيستم
ديگه كمتر در مورد شما مينويسم
ديگه حرفي براي گفتن ندارم
واژه هاي درد تموم شدن
خيال ميكنن به حرفایی كه مدام بهم ديكته ميكردن رسیدم
ولي به ولله قسم به گريه هامون قسم به سر شكستنامون قسم به هروله هامون قسم
به لطم زدنامون قسم به خون مطهرت قسم
هنوز در به در اون جسم بي حركتم كه رو دستهاي ناپاك تشييع شد .
سيدم باز هم حرف هميشگي :
تو رفتي ولي داغ تو ماندني است .
آخخخخخخخخخخخخخخخ
۲۸ صفر
مشهد
بدون حضور شما چه جوری آخه ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یا خانم زهرا ( س ) حسینه خاطر عنایت ایله اولوم سنه نوکر ... |
|
RSS
|