![]() |
![]() |
|
| آنچنان کز برگ گل عطر گلاب آید برون / تا که نامت میبرم از دیده آب آید برون . . . |
|
سلام ميدونم از رفتار امشبم در تعجبي و منتظر سيل اشكام . ولي نفسم امشب ديگه گريه نميكنم آخه اومدم بهت بگم: تولدت مبارك قبل هر چيز ميخوام امشب يادي از مادرت بكنم . مادر خدا بيامرزت كه مادر ما هم هست . مادر همه مير محمدي هاست . مادري كه بزرگترين هديه و بهتر بگم نعمت عالم و بهمون هديه كرد و رفت . مادري كه شرمندشيم . آخه اون خدابيامرز به ما اعتماد كرد و مير محمدش سپرد دست ما. ولي افسوس كه ما نتونستيم ..................... نميخوام امشب دوباره بگم كه چه ها كرديم با دل مير محمدش . چون ميدونم و حتم دارم كه امشب به ياد اولين شب ولادتت مست و شادانه . مير محمدي كه مايه ي فخرش شد پيش مادرش زهرا . مير محمدي كه خيلي زود بي مادر شد و از 6 سالگي اش رفت كنج دل عمه ي بلاكشش . راستي مادر ، اجازه بده امشب يه خورده با شما درد دل كنم . مادر بگو ، برام بگو از بچگي هاش . از روز تولدش . از اولين گريه اش كه تا روز عروجش هم قطع نشد . اصلا نه ، از اون اول اولش بگو . از اون روزي كه خدا و ارباب و مادر سادات تصميم گرفتن كه مولودي رو بيافرينن كه فخر الذاكرين باشه و مايه ي افتخار مهدي غايبشون . از روزي كه سيد ما يه نطفه بود تو دلت بگو . شنيدم وقتي به دنيا اومد تو گوشش روضه ي علي اكبر خونديد . وقت شير دادنش روضه ي علي اصغر و زبون حال رباب زمزمه كرديد . مادر ، بهم بگو تا بدونم ، وقتي مير محمدت و دادن بغلت حنجرشم بوسيدي ؟ بگو بدونم اون روزا با ديدن چشما ي معصوم و نگاه مظلومش ميتونستي تصور كني كه كوفي هاي زمونه چه بلايي سر در دانه ات ميارن ؟ مادرم چرا گذاشتي رفتي ؟ چطور دلت اومد محمد جوادتو ، تو دنياي به اين درن دشتي رها كني بين گله ي گرگ ها ؟ بين مكارم ها و گلپايگاني ها و .............. خيلي هاي ديگه كه سنگ كفر و ارتدادش بزنن و زير خاك سردش بكشن ؟
ما دلمون به اين خوشه كه سيد به آرزوش رسيد و رفت پيش اربابش . ولي مادر ، تو كه ميدوني چه به روزمون اومده تو اين 14 ماه و چه به روزش اومد تو اين بيست و چند سال زندگي . مست مستم ساقيا امشب به فريادم برس . مادر امشب سر رو زانوي شما ميذارم و عهدمو ميكشنم و دوباره اشك ميريزم . آخه هر كس هم بخواد بهم خرده بگيره بخاطر اشك ريختنم ، شما كه خودت صاحب داغي ، خرده نميگيري . شايد بپرسي تو كي هستي كه چنين پريشون براي مير محمدم ضجه ميزني ؟ مادر بهت ميگم كي ام ولي ازم نپرس چرا زاري ميكنم ؟ آخه اگه اون چيزايي كه من ديدم شما ديده بودي ، جيگرت تيكه تيكه ميشد . مادر ، مادر بذار سر رو زانوت بذارم و شعرهاي دردانه ات و زمزمه كنم تا شايد خودت لب وا كني و برام بگي از درد دلاش كه تو دل شباي تار با شما گفت . بگو مادر بگو . شما ديگه سكوت نكن . مادر از گريه هاش بگو . گريه هايي كه تا دم آخر نفس كشيدنش ادامه داشت . گريه هايي كه وقتي حس ميگرفت و ميديد ............... طنين ضجه هاي رباب بود و شيون عمه اش زينب . مادر بگو كه من اشتباه نميكنم . بگو كه بابا بابا گفتنش تحلي صداي رقيه ي سه ساله بود كه تو حنجره مير محمدت متجلي مشد . نميدونم ميدونستي يا نه كه اون حنجر هديه بود . هديه درددانه ات به اربابش . مادر ، از مير محمدت بگو . از اون موقع ها بگو كه با دستاي كوچولوش بالش ها رو ميچيد رو هم و منبر ميرفت و زبون حال سه ساله رو ميگفت . از اون روزا بگو كه بي توجه به پچ پچ اطرافيان روضه ي علي اصغر ميخوند و بجاي شيطنت هاي معمول بچگي مدح عمه اش و رجز عموش عباس و زمزمه ميكرد . مادرم ، نه ، نگو گريه بسه . نگو لطم نزن . مويه نكن . مادر شماخيلي چيزا رو نديدي . شما نديدي كه محمدت چطور تو دل شباي تار سر رو زانوي بي بي اش ميذاشت و شكايت ماها رو به بي بي اش ميكرد . شما نديدي محمد جوادت چطور براي رفتن تقلا ميكرد . شما نديدي كه چطور حنجر در دانه ات شكافته شد . ميدونم حرفام براي همه تكراري شده ولي مادر به موتون قسم داغ ديدم ، داغ چه جوري رفتنش براي من تكراري نميشه . نميشه .................... مادر ميدونم امشب شب ولادته و اشك ريختن من مايه ي رنجش ، ولي مادر ، مادر اگه شما بودي ديگه مير محمدت اشكاي تنهايي شو براي رضا قصاب نمي ريخت . براي كوفي صفت ها نميريخت . مادر اگه شما بودي ديگه مير محمدت چشم براه مومني ها و عليمي ها نمي موند كه بيان و از تنهايي درش بيارن. آخ اونم بشر بود و دل داشت . مادر اگر شما بودي سيدم ديگه دم رفتن نگاهش دنبال مادر نمي بود . ديگه دل من امروز اينجور آتيش نميگرفت . مادر مادر . آخ مادر . مادر مگه نشنيدي چطور ميگفت ننه ننه ......... جوان ننه ............. مادر بيا ، امشب براي مولودت لاي لاي بخون . بگو كه هر شب كنار بالينش نشسته بودي . بگو كه از مادرت زهرا ، هر شب خواستي مير محمدت و بهت برسونه . مادر مادر ، مادر تو اون لحظه كه محمد جوادتو خواستي ، فكر ما رو نكردي مادر . هر كي ندونه شما كه ميدونستي دل چند تا بچه شيعه به محمد جوادت خوشه ؟ مادر حالا كه برديش پيش خودت دست منم بگير مادر . به موت قسم اينا رو از ته دل ميگم . منم ببر مادر. ميدونم محمد جوادت از حرف شما سر پيچي نميكنه ، يه نطر ، يه نظر ، بذار منم بيام مادر. ديگه تاب ندارم . ديگه رمقي نمونده براي گوش كردن به غريب مادر گفتناش .
*** سيدم : بازم ميگم دردت به جونم . بازم ميگم دردت به جونم . درد تنت نه ........... درد دلت به جونم . چون ميدونم درد دلت اونقدر آزار دهنده بود كه ياد تن نمي افتادي . چي بود در پس اون توكلت علي الحيدر ها كه اين اواخري ها بعد گفتنش خون بالا مي آوردي ؟ باز رشته اصل كلام از دستم خارح شد . واي نفسم ........... تولدت مبارك . امشب چرا گمت كردم ؟ كي برات جشن گرفته ؟ اربابت يا عمه ات ؟ خوب يه سري هم به هم گريه هات بزن همه كسم . امشب بيا .............. كه بوسه بگيرم ز حنجرت . كو سيدم ؟ كو همدمم ؟ كو مرشدم ؟ كو پير عشقم ؟ كو واسطه ي اربابم ؟ كو عشق مادر سادات ؟ كو نظر كرده ي عباسم ؟ كو سيدم ؟ كي بهش گفت كافر ؟ كي گفت ..........................؟ پاشو سيدم پاشو يتيم شدم با رفتنت . مولاي من ، امير عالميان ، دلخوشي زهراي پيغمبر ، مرهم درداي نبي ، از خودت ميخوام امشب كه با دستاي پينه بسته ات درداي سيدمومرهم بذاري . تو ميدوني چه بلاها كه به سرش نياوردن . از هر دردي كه به سر اولادت آوردن يه مثقال هم به جون سيدت انداختن . مگه مثل حسنت خون بالا نياورد ؟ مگه مثل حسينت ............... ؟ مگه مثل عباست تشنه لب نرفت ؟ چهل روز ...............! مگه مثل سجادت از فرط سكوت هزار بار تو خودش نشكست ؟ چرا ، تو ميدوني سيدت چي كشيد . عين اولادت . پس چرا اين كوفي صفت ها باور ندارن سيدم از اهل بيته ؟ حرفام همه قصه ي تكراريه . بقول ظاهر بين ها ، داريم عروج سيدمون و عين خودش الكي بزرگ ميكنيم . باشه مولاي من . دلمون به عدالت خودت خوشه .
*** سيدم . امشب هم دلم مثل هميشه برات پر ميكشه و رو ويرونه هاي دلت داره پرسه ميزنه . ويرونه هايي كه براي رسيدن بهشون تمامي آبادي هاي زندگي مو يكي يكي پس زدم . ببخش كه باز با چشم گريون بهت ميگم علي علي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
ساعت هاي بي كسي . ساعت هاي بي هم نفسي . ساعت هاي غم زدگي . ساعت هاي بي تو بودن . ساعت هاي تكراري . ساعت هاي چند رنگي . ساعتهاي بي رنگي . ساعتهاي دلمردگي . ساعتهاي دلتنگي . و حتي ساعت زمان هم نشان ميدهند كه ديري است رفته اي و رخ در حجاب كشيده اي . عقربه ها در گذرند اما ، اشكهاي شبانه و دلتنگي هاي روزانه ميگويند :
تو نيستي كه امشب در ميان همراه هم گريه هايت نيت رمضان كني ......................
دوباره اشك . دوباره مرگ را ناز كشيدن . مرگي كه جديدا خيلي خوش سليقه شده . نميداني چه نازي ميكند . هميشه دير تر از اجل ميرسد و زودتر از آرزوها . دوباره .............. كاش بودي . همينجا . زير همين سقف آسمان . مثل آن وقتها . باز امشب هواي دلم باراني است . بيا كه اسير زمينم . دل رفت و ديد و عاشق شد اما تن نميرود ، ميرنجاند ، مي آزارد . سيدم ياريم كن . چه ميشود دلم را كه از بسياري خستگي از انتظار ديدارت سر به ديوار تن مي كوبد به عروج مژده دهي ؟ شافعم باش تا مرا هم دريابد آن رحيم ، در منتهاي فقر فضايل . مرا دريابد در انتهاي كوچه هاي تنگ رذايل . مرا در يابد در اين ماه عزيز . به احترام امير مومنان . به احترام شيعه بودنم . به احترام تو . سيدم ، اين صداي لرزان من است : دردناكتراز صداي تو نيست اما امشب صميمانه ترين سخن ها را در دوستيت كه بسي كمتر از دل است ميگويم .
از دست رفتن را براي بدست آوردنت با تمام وجود استقبال ميكنيم . راستي هم نفسم تو هم مثل من تنهايي ؟ يا به يمن آمدن ماه مولايت بزمي بر پاست ؟ اگر تنهايي چه كار ميكني با تنهايي ؟ با غريبي ؟ با بي وفايي هاي ما ؟ راستي چرا دايم از اين شهر به آن شهر ميروي ؟ نه ........... نگران نامه هايم نيستم كه مبادا به دستت نرسد . ميدانم نامه هايي كه آدرسشان توي پاكت بعد از سلام نوشته شده باشد حتما- و خيلي زود – چشم هاي دلت را زيارت خواهند كرد . اما دلم ميخواهد بدانم چرا يك جا نمي ماني ؟ يك روز قمي . روزي ديگر در كاشان . يك روز بي بي را با حضورت ذوق زده ميكني و روز ديگر به خوابم من مي آيي و مرا همراه خودكرببلايي ميكني . يك روز در جوار حرم شهننشه طوس مرثيه خوان خواهرش هستي و دمي بعد چشم زير پاي اميرت عباس نهاده اي ؟ و يك روز هم مثل امشب بويت را كه در اتاق كوچكم جا مانده است شناسايي ميكنم . فكر ميكردم فقط ما آرام نداريم . گويا شما از ما نا آرام تري . نميخواهم گلايه كنم . چون اصلا دل و دماغ اين كار را ندارم ولي باور كن به ما خيلي سخت ميگذرد . سخت نيست بي تو در ميان دشمنان تو بودن ؟ سخت نيست ناز هر نا زيبايي را كشيدن و پاي هر علف هرزه اي ، جوي عمر بستن ؟ سخت نيست تنها راه گريه كه از گلوي ما ميگذشت ، به فرمان بغض بسته باشد ؟ آخر چقدر تنهايي ؟ چقدر دلتنگي ؟ چقدر جمعه هاي دلگير ؟ چقدر محرم هاي بي حضور شما ؟ چقدر هروله هاي بي حس و حال ؟ چقدر در به دري براي رسيدن به ويرانه هاي دلت ؟ كه درين يكسال براي رسيدن به آن ويرانه ها از هر آباداني گذشته ايم . در شهري كه ما زندگي ميكنيم مومنان را از روي پيشاني هاي به ظاهر پينه بسته شناسايي ميكنند و ديوانگان را نميشناسند . اينجا همه دست به كار شده اند كه روي عسكهاي تو آگهي هاي تبليغاتي بچباسنند . ديوار هاي شهر همگي برگ هاي يك كتابند : خودآموز خود كشي . هروله ي همگان شده يك كلام : ما اهل كوفه ايم . اينجا همه در جنب و جوشند كه تو را فرموش كنند . باز هم نميخواهي حرفي بزني ؟ باز هم سكوت ؟ حتي نميخواهي نشان آن چاهي را كه شنواي فريادت بود به هم گريه هايت بدهي ؟ غمي نيست . صبوري عنايت خودت بود . ولي اينرا بدانند كه : من مستم . من مستم و ميخانه پرستم . راهم منمائيد . پايم بگشاييد . وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم . در ساحل اين آتش من غرق گناهم . من نامه سياهم . با آنكه در ميكده را باز ببستند ، با آنكه سبوي مي ما را بشكستند با آنكه گرفتند ز لب توبه و پيمانه ز دستم با محتسب شهر بگوييد كه هشدار ! هشدار كه من مست مي هر شبه هستم . قول بده سحرهايي كه با بانگ ربناي علي اكبرت نظاره گر ميشي عبادت هاي پراز رياي ما رو خودت يه كرمي كني و دل هاي سياه ما رو هم ..........................
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
نمي شناسي ام به چهره و به نام! پلي ز درد ..... پلي ز مهر ......... پلي ز بي كسي .......
هم نفسم ، زنده ي جاويد من ، ولادت مليكه ي عشقت مبارك
علي علي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
ساعتهاست كه اين ندا تو گوشم پيچيده . من ز حسين دم ميزنم آتيش به عالم ميزنم امشب باز هم منو با ذكر حسين حسينت آتيش زدي . با نداي ابا عبدالله ات ، با هروله ي حيدر مددت . ترديد داشتم كه باز قمه دست بگيرم يا نه ؟ ولي باز صدات تو گوشم پيچيد : گر به فداي او نشم آتيش سزاوار منه چيزي به صبح نمونده . قمه .......... فرق شكافته ............ خون ............. يه مشت تربت ............ اميدم ، دلخوشي روزهاي نا اميدي ام ، همه اش خواب و خيال بود . فكر ميكردم كه با لطم زدن و فرق شكافتن دل در به درم آروم ميگيره . ولي به ولله ديگه بهم ثابت شد كه اين داغ هيچ رقمه فروكش بكن نيست . تا بوي خون تو دماغم پيچيد ياد يه جمله افتادم كه روزاي آخر شكنجه ات بهم گفتن : متاسفانه حنجره ي آقا سيد و شكافتن و سيد با كمك يه شلنگ نفس ميكشه ؟ آه و واويلا از دل زهرا ......................... كم بود حنجر بريده حسينش ؟ كم بود چشم تير خورده ي عباسش ؟ كه داغ بازمونده هاشونم بايد باز زخم كتف و پهلوي شكسته شون رو تشديد ميكرد ؟ بذار منو سنگم بزنن . بذار بگن كه داري كفر ميگي . داري چرند ميگي . چرا بايد مادر سادات با داغ سيد داغ دلش تازه بشه ؟ بذار بگن . من كه خود ميدونم شب شهادتت مادر سادات چي كشيد ؟ سيدم كسي راز اين اشكها رو نفهميد . كسي نتونست سر اين نگاههاي بي فروغي رو كه بعد رفتنت دچارش شدم بفهمه . چرا ؟ چون كسي جز يه عده ي محدود تا بحال با يه صدا و يه حس زندگي نكرده . كسي تا بحال با يه فرد به ظاهر زميني به عرش نرفته تا ماها رو درك كنه . سيدم ، بي قرينم ، بذار بگن داري كفر ميگي . تو مسلك ديوونه ها براي اولاد مظلوم زهرا ، كفر گفتن هم حلاله . مگه تو جووني ات و زندگي تو پيشكش يه تار موي رقيه اش نكردي ؟ مگه از داغ زينبش تو بستر غم نيفتادي ؟ بذار بگن سيد سرطان داشت . بذار هزار تا اسم علمي ديگه رو جنايتشون بذارن . آره علنا ميگم جنايت . علنا ميگم قتل . سيدم تو هم قتيل العبرات شدي . حكم قتلت و كوفي هاي زمونه دادن . به چه جرمي ؟ به جرم عشق بازي با اربابي كه مظلوم بود . اهل سياست نبود . اهل عشق بازي بود . آخه نفسم تو ذاكر اهل جنون بودي . ذاكر اهل دل بودي . و اينا از دلي كه مجنون الحسين و مديون العباسه واهمه دارن . نه اصلا وحشت دارن . چون ميدونن غيرت ابوالفضلي و شهامت ابي عبداللهي تو خون اهل دل ميجوشه و ممكنه كه همين هيئتي ها پرده از خيلي راز بردارن براي رسيدن به حكومت حيدري مولاشون . بازم دارم وارد بحثي ميشم كه نبايد بشم . ولي هر چه بادا باد . منكه امشب حسين اللهيم . ديگه چه هراسي از مردن كه روزي هزار بار با داغ چه جوري رفتنت ميميرم و زنده ميشم . به قول خودت تا موذن ميگه الله اكبر ، يك آن با ياد آوري اذان ظهر عاشورات نفس تو سينه ام حبس ميشه . ولي حتي لايق جون دادن براي شما هم نيستم . ديگه نميگم تو لايقم كن . چون بهم ثابت شده كه : دعاي تو كجا عبد گنه كار كجا ؟ سيدم نيومدم گله كنم به اسمت قسم . به تار موتون قسم نيومدم شكوه كنم روز عيدي . فقط درد دله . اصلا اومدم زبان گوياي دل زخم خورده ي خودت باشم . اين اشكها ، اين ضجه ها ، اين مويه ها ، به ولله فقط براي دميه كه شما سوز دلتون و با گريه و زاري فرياد ميزدي و ما ............ ما فقط سيد صداتونو ميشنيدم . به ولله فقط صداتونو ميشنيديم . هيچ وقت يه نيگا به عمق چشاتون نكرديم كه ببينيم اين صدا كه اينجوري داره با سوزش كار اهورايي ميكنه با دلاي سنگي ما ، خود صاحب صدا رو به چه روزي انداخته ؟ آخه ما خود خواه بوديم . مثل شما بخشنده نبوديم كه عشقتونو با همه ي ماها قسمت كرديد . ما فقط به فكر خودمون بوديم آقا ........... من يك ساله كه حرف جديدي براي گفتن ندارم . اصلا حرفي ندارم . وقتي قلم دست ميگيرم فقط و فقط براي ثبت قصه ي ديوونگي ها و بد مستي هامه اون لحطه اي كه صداتون تو گوشم ميپيچه . نه اين اشكهاي تلخ ميتونن اين قصه رو برام تكراري و عادي كنن نه اين قلم ميتونه كاري بكنه . فقط دلم سفر ميخواد. سفر به حرم امن خودت . بذار بيام دوباره منزلت و ببينم بيام مثل گداها كنج خونه ات بشينم سيد خودم ميدونم دل تو رو شكستم نون و نمك رو خوردم نمكدون و شكستم نون و نمك خورده ات منم سيد ، زمين خورده ات منم عشقي بذار عشقي بگم يار قسم خورده ات منم بزرگوار ، ديگه خيلي وقته با امن يجيب خو گرفتم . عجيب به اين ذكر وابسته شدم . ميدوني چرا ؟ آخه امن يجيب هاي من بر عكس عمل ميكنن . من چهل شبانه روز براي بهبودي ات و برگشتنت به جمع ديوونه ها ، امن يجيب و زار زدم اما ..................... خدا درست لحظه اي كه از پا افتاده بودم و نايي براي بودن و موندن نداشتم اميدم و نا اميدكرد و نقطه ي پاياني گذاشت به قصه ي شب زنده داري هام . از اون شب به بعد امن يجيبهاي من قطع نشد . قطع نشد تا شايد اينبار شفاي واقعي اي رو كه به شما داد به منم بده . آقا جون مگه سگ نگهبون نميخواي ؟ مگه غلام حلقه به گوش نميخواي ؟ مگه يكي كه از زمين و زمون خسته و دل بريده باشه نميخواي كه كنيزي نوكر نوكراتو بكنه ؟ يه نظر آقا يه نظر . ........... بت روي تو پرستيم ملامت شنويم بت پرستي اگر اين است كه اين مذهب ماست . بياد روزهاي بد مستي. كوري چشم مخالف هاي ذكر يا علي يا علي را هر چه بتوانم مكرر ميكنم : علي علي علي علي علي علي علي علي علي علي حيدر حيدرحيدر حيدر حيدر حيدر هو هو هو هو هو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
خليـــــــل آتشين سخــــــــن
تبر به دوش بت شكن
بغض گلويم را ميفشارد وقتي كه مفاتيح را ورق ميزنم و به دعاي عهد ميرسم و اينها كه ميگويم خطبه نيست ندبه است . هر شب سر رسيد دلم را ورق ميزنم و روزهاي بي تو بودن را مي شمارم . اي ستاره ! آسمان شوق مرا تاريك مخواه . اي آخرين مسافر ! به اين عاشقان ترنم ، تبسم كن و از كوچه هاي ساده ي ما عبور كن . اي بنيانگذار مكتب عشق ! مشرب شقايقت را بياموزان . و اي يوسف ! از مشرق چاه غيبت به در آي و يعقوبستان چشمها را روشني بخش .
بي تو گل هاي سجاده پژمرده ميشوند و مسجد نيايش بر انتظار امام جماعت خواهد گريست . قصه ي آمدنت سينه به سينه و نسل به نسل ميچرخد و هنوز هم شنيدن اين قصه تكراري نيست و هنوز دوست دارم بگويند و بشنوم . ميگريم بر عمري كه گذشت و آقا را نديدم . و ميخندم كه شايد فردا ، همين فردا و هر جمعه كه نزديك است نرماي صداي زيبايش را از لابلاي پنجره هاي آهنين دلم بشنوم مولاي من ! سالهاست كه در انتظار بهار آمدنت هستيم . سالهاست كه به اميد آمدنت چشم بر آسمان دوخته ايم و دل منتظر داشته ايم و نه چشم و دل كه ذره ذره وجودمان فرياد العجل دارد و نداي ادركني . سينه مي سوزد و نواي اين بقيه الله ميخواند ، قلب به ناله الغوث ميتپد و دست از آسمان دعا فرو نمي افتد . اي زنده ترين روح حيات ، اي شاداب ترين بهار هستي ، اي حقيقي ترين سعادت بشريت ، آيا ياوري هست تا به همراهيش ناله و زاري در فراقت سر دهم ؟ آيا چشم گرياني هست تا يار شيون او باشم ؟ اين اشك ها دانه هاي خواهشند و نشانه هاي نياز و اين فرياد ادركني ناله كسي است كه در گرداب غفلت اسير است و ياري تو را ميطلبد . مولاي من ! اين فقط چشم نيست كه در فراق تو چشمه ي اشك است . اين تنها دستهامان نيست كه به آسمان بلند است و تو را ميطلبد كه با هر قطره ي اشك قلب نيز شرحه شرحه ميشود . دل نيز مي سوزد و مينالد .
رحيمـا ! عزيـزا ! رئوفـا! در روزگار طولاني غيبتش يقين به آمدنش را از ما نگير و در گذر اين انتظار كشنده ، خواب غفلت بر ما ميفكن و به خواب جهالتمان ، فرو مبر . مگذار اين قلب چشم به راه و شيفته ي قدمش ، آني رنگ و بوي غير بپذيرد و يا دمي دريچه اي بگشايد به غير وادي مهر او . سرشتي چون مهر او در دل به ديدارش دل شده مايل
بار الها ! چشم انتظاران ظهورش را به مراد دل برسان . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اولماقا نوکـــــر وجودیمـــده لیــــاقت گورمـــورم من سنه ننگـــم ولی سن افتخــارمسن حسیــن |
|
RSS
|