![]() |
![]() |
|
| آنچنان کز برگ گل عطر گلاب آید برون / تا که نامت میبرم از دیده آب آید برون . . . |
|
همه نفسا داره بند میاد
صدا هق هق همه به رسم اون سه ساله بلنده
چرا صدای شما به گوش نمیرسه ؟
آخه این روزا دیگه روزای اوج دیوانگیه
رقیه نازلی سورتی گویما دیواره
گویما دیواره پاشو سیدم
جان حضرت زهرا پاشو خودت بگو :
مظلومه ی دشت بلا
عشق تمام اولیا
مهر و صفا
ماه وفا
رقیه ی بنت الحسین
***
داد از دل زینب ( س )
اون لحظه که تن بی رمق زهرای سه ساله اش و تو دامن گرفت
هنوز صدای شیرین زبونیاش تو گوش عمه شه
عمه عمه
آن قدر از دورى بابا فغان و ناله كردم
اینا دیگه زبون حال بی بیه به مولا :
داداش
داداش
داداش عباس بیا
تو بیا یادته میگفتی مبادا رقیه ام و بلند صداش کنید ؟
یادته میگفتی مبادا تیز به رقیه ام نگاه کنید ؟
بیا داداش
حالا چه جوری برگردم داداش ؟
جواب داداش حسینم و چی بدم داداش ؟
از دست من گرفته خرابه رقيه را
دارم خجالت از پدر تا کنار او
همره نباشدم من دلخون رقيه را
بگم دیگه :
اگه لطم نزدی مدیونی ارباب با خودت
حضرت زينب (س) اون ناز دانه رو در آغوش کشید و به دامن گرفت تا آروم كنه .
خانم رقيه (س) تو بغل عمه به خواب رفت و در عالم خواب پدرش و ديد .
ارباب با بدني پر از زخم و جراحت به ديدار سه ساله شون اومده بودن .
خانم رقيه ( س ) در عالم خواب دامان پدر رو گرفت
و با همون لحن کودکانه گفت بابا تا حالا كجا بودي؟
بابا!
چرا احوال رقیه ات رو نمي پرسي ؟
بابا !
مگه شما اون نامرد و شفاعت نکرده بودی ؟
مگه نگفته بود جبران میکنم حسین ؟
اینجوری بابا ؟
خانم زينب ديدن كه بی بی رقيه تو خواب حرف ميزنه و رو به زنان حرم كرد و فرمود
اي اهل بيت ساكت باشيد نور چشمان برادرم خواب مي بينه
بذاريد ببينم چی ميگه .
نکنه من کوتاهی در حقش کردم داره گلایه شو به داداشم میکنه .
همه ي خانما سکوت کردن . به سخنان حضرت رقيه (س) گوش مي دادن .
نه ........ این نازدانه داره ماجراي سفر و از كربلا تا كوفه و از كوفه تا به شام براي بابا حكايت میکنه
بابا !
ببين به صورتم سيلي زدن
بابا !
ببين صورتم به خاطر سيلي شمر كبود شده
بابا !
منو تو بيابون ها زیر تیغ افتاب نگه داشتن بابا
بابا !
بابا جون اما دردم که از این نیست بابا !
كتف عمه ام از كعب نيزه ها از ضرب تازيانه ها كبود شده بابا !
ببين ما رو تو اين خرابه جا دادن بابا
نه چراغی نه نوری .
بابا ولی از وقتی شما اومدی این خرابه روشن شده بابا .
نا گهان حضرت رقيه از خواب بيدار شدن ، به اطراف نگاه کردن ،
مشاهده فرمودن كه تو خرابه ي شام هستن
ولی از بابا خبری نیست
عمه پدرم ديگر كجا رفت آمد ز سفر ديگر چرا رفت ؟
من بي ادبي نكرده بودم راز دل خويش مي نمودم
صداي گريه و زاري زنان اهل بيت بلند شد .
زبون حال حضرت رقيه است تو در خرابه ي شام
شيعيان !شرح شب تار مرا گوش كنيد قصه ي ديده ي خونبار مرا گوش كنيد
مو به مو مو به مو راز دل زار مرا گوش كنيد داستان منو دلدار مرا گوش كنيد
تا بدانيد چرا خسته و بيمار شدم اين چنين در كف اغيار شدم
روزگاري به سر دوش پدر جايم بود ساحت كاخ شرف منزل و ماوايم بود
حال در گوشه ي ويرانه بود منزل من خون دل گشته ز بي تابي دل حاصل من
عمه جان مهر دل آرايم كجاست؟
تا نگشته رو حم از پيكر جدا فاش بر گو عمه بابايم كجاست ؟
چی بگم دیگه ؟
همه هم ناله با سيدمون بگيم
آرزوم اينه رقيه
اي كه هستي نور عينم
وقت مردن تو بيايي
من گل روتو بچينم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
فقط ميتونم همينو بگم كه
بعد قتل حسين و ابوالفضل حسين خاك عالم بر سر اولاد آدم شد
تا جايي كه دوست !!!!! عزيزي نظر خصوصي گذاشته بودن و بعد كلي حرف ناشايست كه فقط و فقط لايق خودشون بود عنوان كرده بودن كه شماها از بي بي زينبتون فقط و فقط گريه رو ياد گرفتيد و هيچي از ايشون نميدونيد .
در جواب ايشون لازم ديدم كه حتما و حتما با همين عقل ناقص و زبان قاصرم ( كه البته قسم ميخورم به ولله شخصيت بي بي اونقدر بزرگ و والا هست كه هنوز كسي جز داداش حسينش نتونسته پي به گوهر وجودي بي بي ببره چه رسد به مني كه رسواي عالمم ) مطالبي رو عرض كنم
شخصيت بي بي منحصر در بعد غمگساري و پرستاري آن بزرگوار نيست. زينب كبري(س) يك نمونه كامل از زن مسلمان است؛ يعني الگويي كه اسلام براي تربيت زنان، آن را در مقابل چشم مردم دنيا قرار داده است. زينب كبري داراي شخصيت چند بعدي است؛ دانا و خبير و داراي معرفت والا و يك انسان برجسته است كه هر كس با آن بزرگوار مواجه مي شود ، در مقابل عظمت دانايي و روحي و معرفت او احساس خضوع مي كند. شايد مهمترين بعدي كه شخصيت زن اسلامي مي تواند آن را در مقابل چشم همه قرار دهد - تاثيري كه از اسلام پذيرفته - اين بعد است : شخصيت زن اسلامي به بركت ايمان و دل سپردن به رحمت و عظمت الهي ، آن چنان سعه و عظمتي پيدا مي كند كه حوادث بزرگ در مقابل او ، حقير و ناچيز مي شود. در زندگي بي بي زينب كبري ( س ) اين بعد از همه بارزتر و برجسته تر است. حادثه اي مثل روز عاشورا نمي تواند زينب كبري را خرد كند. شكوه و حشمت ظاهري دستگاه ستمگر جباري مانند يزيد و عبيدالله بن زياد نمي تواند زينب كبري را تحقير كند. زينب كبري در مدينه ـ كه محل استقرار شخصيت با عظمت اوست - و در كربلا - كه كانون محنت هاي اوست - و در كاخ جباراني مثل يزيد و عبيدالله بن زياد ، همان عظمت و شكوه معنوي را با خود حفظ مي كند و شخصيت هاي ديگر در مقابل او تحقير مي شوند . يزيد و عبيدالله بن زياد - اين مغروران ستمگر زمان خود - در مقابل اين زن اسير و دسته بسته ( البته در چشم ظاهر بينان اسير ، چرا كه چشم هستي آزاده زني همچو زينب نديده ) ، تحقير مي شوند. زينب كبري شور عاطفه زنانه را همراه كرده است با عظمت و استقرار و متانت قلب يك انسان مومن، زبان صريح و روشن يك مجاهد في سبيل الله و زلال معرفتي كه از زبان و دل او بيرون مي تراود و شنوندگان و حاضران را مبهوت مي كند. عظمت زنانه اش ، بزرگان دروغين ظاهري را در مقابل او حقير و كوچك مي كند. عظمت زنانه، يعني اين؛ يعني مخلوطي از شور و عاطفه انساني، كه در هيچ مردي نمي توان اين عاطفه شورانگيز را سراغ داد؛ همراه با متانت شخصيت و استواري روح كه همه حوادث بزرگ و خطير را در خود هضم مي كند و روي آتش هاي گداخته، شجاعانه قدم مي گذارد و عبور مي كند؛ در عين حال ، درس مي دهد و مردم را آگاهي مي بخشد ؛ در عين حال ، امام زمان خود : يعني امام سجاد(ع) - را مانند يك مادر مهربان آرامش مي بخشد . در عين حال با كودكان برادر و بچه هاي پدر از دست داده آن حادثه عظيم، در ميان آن توفان شديد ، مثل سد مستحكمي براي آنها امنيت و آرامش و تسلي ايجاد مي كند. بنابر اين زينب كبري(س) يك شخصيت همه جانبه بود. اسلام زن را به اين طرف سوق مي دهد.!!!
نكته ي قابل عرض هم اينكه تمامي اين نكات رو حقير از يه سيد مظلوم
ياد گرفتم كه الان هم دارم خادمي ميخونه شون و با افتخار انجام ميدم .
از همدلاي عزيز هم خواهش ميكنم
به هر طريقي كه صلاح ميدونن
چه در كامنتهاشون و چه در وبلاگهاشون هر چيزي كه از بي بي ياد دارن رو بيان كنن
تا ديگه اينقدر با حرفاي بي اساس يه عده خون به دل امام زمانمون نشه .
شايد فرجي شد و با همين قدم هاي ناچيز ماها
دوستانمون هم به شناختي از اين بانوي بزرگوار
اين عالمه ي بي معلمه
بدست بيارن .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
بهتر ز حسین در دو سرا نیست نگردید با سوز تر از کرب و بلا نیست نگردید
جز کرب و بلا و حرم گوشه به گوشه در هیچ کجا شور و صفا نیست نگردید
بیمار جنونیم و دچار تب عشقیم جز ذکرحسین هیچ شفا نیست نگردید
تا بین الحرمین مکه عشق است در وادیه مکه و منا نیست نگردید
آن خلد برینی که خدا ساخته از عشق جز کرب و بلا هیچ کجا نیست نگردید
تا ما همه عبد رخ دلجوی حسینیم گشتن پی معبود روا نیست نگردید
***
کی میتونه این صدا و این جمله رو فراموش کنه همه ردم کردن تو ردم نکردی آقام آقام آقام کی میتونه ؟ .................................... ...................................................... ................................ دلم نمیاد جای نقطه چین ها رو پر کنم . آ سید این بچه هایی که میان اینجا تو این میخونه به ولله به یه عشقی میان جان بی بی ام البنین شفاعتمونو جلو ارباب بکن که شاید تا اربعینش قلاده رو بندازه دور گردنمون آقا ! جان رقیه ات یه نظر جان علی ات جان داداش عباستون یه گوشه چشم آقا
بازم بگم ؟ بازم اعتراف کنم ؟ باشه مولای من
میدونم بدم ولی من به خدا زینبی ام بی بی زینب میدونن من گدای هر شبی ام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
باز ايندلم هواي ميخانه كرده ساقي بوي شراب نابت ديوانه كرده ساقي
یا هو مدد یاهو مدد یا ضامن آهو مدد
معني اين حرفمو همدلاي ميخونه خوب ميدونن هر كه هر چه ميخواهد بگويد خواهم ماند و خواهم نوشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
حرف های ما هنوز نا تمام.... تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از انکه با خبر شوی! لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چه قدر زود دیر می شود ....
این وبلاگ فقط تا ۳ روز دیگه هستش
و بعد از اون یا بسته میشه
یا اینکه بسته به نظرات شما همدلای عزیز
به یکی از بچه های همین وبلاگ که خودش داوطلب خادمی میخونه بشه
تفویض اختیار میشه
التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 بهمن1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
ديروز شمع محفلها بودي و امروز آتش زير خاكستر ديروز از نواي تو مي سوختيم و امروز در عزاي تو امروز لاهوتيان بر تو ادب مي ورزند كه هم سيد بودي و هم ذاكر اما دريغ از ديروز...
***
سیدم ما سنگ خوردن و دم نزدن و از خودتون یاد گرفتیم . ما دیگه یاد گرفتیم شبونه ناله بزنیم و درد دلمونو فقط به آقامون بگیم . و خیلی چیزای دیگه رو از شما یاد گرفتیم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 بهمن1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
چند روزی بیشتر نمی گذرد از قربانی کردن حسین بن علی(ع) و حال در کشاکش ناله ها و دردها و بی کسی ها ، زینب(س) باید رسالت برادر را ادامه دهد. تألیف، بدون انتشار، کامل نیست! آنهمه رشادت، شجاعت و عطش و ... کامل نمی شد مگر... حسین(ع)، تألیف کربلاست و زینب(س)، انتشار آن!
*** خواهر ـ ردای کربلا، بر دوش و عصای عاشورا در مشت ـ می آید و انتشار خون برادر را، کمر می بندد: بانوی نور، بانوی ظهور، بانوی تهجّد، بانوی صبوری ... بانویی که بذر روزها را می افشاند تا روزها ، دست خالی نماند! می گویند هر روز ، تولدی است... روز، نامیراست. هر روز، عاشوراست!
*** پیش از زینب(س) هیچ خواهری را ندیده بودند که رسول خون برادر باشد! زینب(س) آن عالمه ی بی معلمه کربلا را در آغوش کشید، و عاشورا را بر شانه نشاند در سلوک اسارت، همه جا را، زیر پا گذاشت و به دنیا آموخت که چگونه می شود پای بر جا ماند، و ذلیل نشد! زینب(س) به دنیا آموخت که چگونه می شود اسیر بود، و آزادگی کرد! "شهادت" در "اسارت" بود که به راه اُفتاد و زمین گیر نشد. انتشار یافت؛ و همه جایی شد!
اگر اسارت نبود، دست شهادت ناکام می ماند و به جایی نمی رسید. اگر شانهء اسارت ِ خواهر نبود، کوله بار شهادتِ برادر، بر زمین می ماند! چه کسی می خواست اینهمه سنگینی و عظمت "شهادت" امام زمان را بر دوش کشد و ...
*** اگر بی بی (س) نبود دیوارهای "دنیای دین نما" را، که پس می زد؟ کوفهء خفته را، که بیدار می ساخت؟ شام ِ در کوره راه مانده را، که روشن می ساخت؟ و خواب و خیال و خمیازهء مردم را، چه کسی می شکست؟!... اگر زینب(س) ، کربلا و عاشورا را ـ با خویش ـ به سیر اسارت نمی برد چگونه جغرافیای خاک، "کربلا" می شد؛ و تاریخ زمین ، "عاشورا"؟! هر چند که دوش و دل و دست ِ زینب(س)، خسته و زخمی است، امّا مگر می شود که جان خویش را، جا گذاشت؟!
*** یک تن باید باشد؛ یک تن باید باشد که پیکر پُر خون کربلا را ـ اُفتان و خیزان ـ بر دوش کشد و با خویش به پشت"جبهه" آورد، و همه جای را جبهه سازد! بوی کربلا و رنگ عاشورا را ـ هموارهء همه جا و همه وقت ـ بر افشانَد و برانگیزاند کسی باید باشد که....
التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
سلام هستی . آره سید بازم منم و حکایت سجاده ای که نمیدونم تا کی باز می مونه . بازم منم و رسوایی . منم و تنهایی . منم و سید مظلومم که این اواخری ها دیگه به ما سر نمیزنه . دیگه نمیتونم بگم سید جون مگه بدها دل ندارن ........... میدونی چرا که ؟ دیگه دل هم ندارم . داغون شد رفت پی کارش . یادم میاد اون روزا ، آخر همه زار زدنهام میگفتم خدایا ، حضرتا ، اربابا ! اگه قراره دعاهامون بی ثمر بشه و سیدم ........ فردا نشه . سپیده نزنه . روز بی حضور اون شروع نشه . سید پاشو ببین چه طوری با رفتنت رسوا شدم . تو رفتی و من هنوز پای این سجاده ام . میدونم هر کی میبینتم میگه بابا اینهمه ادعا میکردی همین ؟ غیر چهار تا چین و چروک رو صورت و یه گودی کبود پاچشم، هیچی ؟ تو هنوز زنده اي ؟ من حرفي ندارم بگم تازه اگر تارهای سفید مو رو هم بهش اضافه کنی یه ذره میشه تصور کرد که داغ دیده ام . ولی سید هر کی ندونه تو میدونی . تو تو دلم بودی . با رفتنت دلم ..... فقط تو ازش خبر داری . درب و داغون آره مشتی بازم دارم چرند میگم . بازم نوشته های بی سر و ته . اصلا میدونی میخوام چی بگم؟ میخوام بگم اونقدر پای این سجاده می مونم که یا بیای یا بیام . آقا جون در به درت شدیم دمت گرم . رفتی داغونمون کردی فدای سر اربابت . رسوای خلق الله شدیم رسم عاشقی همینه . گفتن سید جواد هم گریه هاشو نبرد ، گفتیم اون لایق بود بره پیش اربابش . خواستیم توجیه کنیم تنها رفتنت و ... گفتن خوب پس شما لایق نظر ارباب نبودید . اینو که قبول داریم . ولی سید جوونیم فدات ، اصلا بزار یه جور دیگه بگم ، نمیگم یا بیا یا بذار بیام . میگم که سر جدت اگر یکی یه نظری بهم کرد که بیام ، سید جون یه وقت نگی که نه هنو زوده . سید خودت میدونی دارم چی میکشم . نمیدونم درد خودمو بکشم یا سر یه سری حرفای غیر منطقی داغون شم . سید تو که هستی ، چرا اینا میخوان به زور به من بقبولونن که دیگه رفتی و تموم شد . سید نهال عشقی که با ندای تو ، توی دل ما ریشه کرده مگه به تیشه های اینا میتونه ریشه کن شه سید ؟ اینا چی میگن؟ بابا تو که دم به دم تو لحظه به لحظه مون جاری هستی . صدات . آره صداتو قشنگ میشنوم سید .
چی میشه یابن فاطمه یه گوشه چشم نگام کنی .......................... چند وقته توی روضه هات نمیتونم گریه کنم .................... اشکو ازم نگیر آقا ، بزار برات گریه کنم ..................... . . . به زور میخوان بکشنت . سید من نمیزارم اینا تو رو بکشن . هی میگن اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد . مگه سید با آقامون نمیای تو ؟ میای دیگه . هر شب که از آقا میخوام زودتر بیادش میدونم چپ چپ نیگام میکنی که مگه آماده ای میگی آقا بیاد؟ اصلا آقا مگه واسه تو میاد؟ ولی بازم میگم آقا جون بیا به ولله یکی هست که راست و حسینی یارته . سید خوب اگه نیستی چه جوری قول دادی یار آقا بشی ؟ پس هستی . اونایی که میخوان تو رو در ما بکشن دارن دست و پا میزنن که خودشون زنده بمونن . میترسن . از اولاد زهرا میترسن . یعنی واقعا اینا از مادرت میترسن یا از آقا یا از منافع خودشون؟ نمیدونم . راستی چرا باید از آقا بترسن ؟ آقایی که قربونش برم هر شب با دیدن نامه اعمال ماها بجای اینکه غضب کنه واسمون گریه میکنه . چرا هیچ وقت به جای این حرکتهاشون نیومدن با آقا مون دوست بشن ؟ مگه آقا دست رد به سینه کسی میزنه؟ خدایا ، بگذرازمون که دل مهدی دردانه ات رو اینطوری خون میکنیم . سید خودتم میدونی همیشه تو درد دل هام بهت گفتم که سید رفتی ، نگفتم نیستی . اینم حتم بدون کسانی که نمیتونن این حضور با عظمت رو درک کنن نیستن .
از زبون همه هم گریه هام میگم سید : هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق سید ، آقا ، هستی ، مستی ، میدونم بی کس پرستی ، یه نظر ......... اربعين رو چه کنیم سید ؟ میدونم نمیتونی از سقا خونه امام رضات دل بکنی . آخه اونجا می خونه مستای واقعیه .
پس وعده مون باشه سقا خونه عاشقای آگاه هر کاری کردم تا بحال با دلم بوده . خودم هیچی . اون روزم دلم و پرش میدم سر وعده مون .
علی علی سیدم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اولماقا نوکـــــر وجودیمـــده لیــــاقت گورمـــورم من سنه ننگـــم ولی سن افتخــارمسن حسیــن |
|
RSS
|