تبليغاتX
میخونه ی غریب ترین سید
آنچنان کز برگ گل عطر گلاب آید برون / تا که نامت میبرم از دیده آب آید برون . . .
 

 

هم نفس :

 

روزهای هجر را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!!!

 

سلام .

همدلای عزیز حرفی برای گفتن نمونده ... یعنی حرف زیاده ... کلمات کم آوردن ...

 

  سالروز رستگاری ات مبارک سیدم  

 

همین

چی بگم دیگه ؟

 

***

 

آن شب كه گفتي يا حسين جانم فدايت

گفتم به خود پيدا شده راه سعادت

تو خواندي و من با نوايت مست گشتم

تو گريه كردي من ز اشکت سبز گشتم
 

من كي پريدن را بلد بودم عزيزم؟

شيدايي و ديوانه بودن را حبيبم؟

تو باده خواري را برايم باب كردي

شبهاي تاريك مرا مهتاب كردي

تو مست كردي جان من را با صدايت

عاشق نمودي قلب من را با صفایت

تو با وجودت از گل و از ياس گفتي

 از حيدر و از زينب و عباس گفتي

تو اول و آخر نمودي قصه عشق

پروانه سان تفسير كردي قصه عشق

رفتي ولي قلب مرا با خود كشاندي

 با رفتنت هستي من را هم پراندي

تو رفتي بي آنكه بداني زير پايت

جاكرده قلب من به سان رد پايت

حالا دگر قلب منم ديوانه گشته

خواهان جام آخرين باده گشته

خواهد بگويد ياحسين و جان سپارد

 ديگر قراري بهر اين دنيا ندارد

خواهد كه سقا جام آخر را بريزد

خواهد كه زينب دست قلبم را بگيرد

خواهم ز تو يكبار ديگر هم بخواني

يكبار آن سان كز براي خود بخواندي:

يا حسين غريب مادر تويي ارباب دل من يه گوشه چشم توبسه واسه حل مشكل من

 

------------------------------------------------------------------------------------

 

دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد ؟

عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد

گفته بودی یوسف گمگشته بازآید ، ولی..

یوســف من تا ابد هم نشـین چاه شد

 

یا امام هشتم  !

خودت شاهد باش آقا جان

... خودت شاهد باش که چی به روز و روزگارمون اوردن این بی حمیت ها ...

آره من یه یاغی ام . یه ادم ناسازگار

وقتی تمام دلخوشی های یه ادم و ازش بگیرن

دیگه چیزی برای باختن نداره

 

یـــــــا حسیـــــــــن

ادرکنــی اربـــــاب جــــان

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط خادم ميخونه | 

 

 

 

سردمه!

 

تقویم روی میز می گه که باید سردم باشه!

 

چیزی به سالروز یخ زدن روح و روانم نمونده

 

سرم رو از روی زانوهام که دو دستی چسبیدمشون بلند می کنم و

 

توی نور کم شمعهای اتاق... یه بار دیگه وسط اتاقم رو نگاه می کنم...

 

آره! 

 

 درسته! هنوز همونجاست ...

 

همون سجاده خیسه !

 

درست وسط اتاقمه ...

 

درست یادم نیست کی، یعنی نمی خوام که یادم بیاد کی

 

... پهنش کردم این وسط ...

 

ولی خوب یادمه ... یادمه که تا قبل از پهن کردنش همه چی خوب بود ...

 

 اما یهو هوای شرجی تیر ماه  سرد شد ،

 

... خیلی سرد ...

 

و من بدون اینکه بفهمم چی قراره بشه فقط لرزیده بودم

 

و تو اشکای خودم و صدای تو گم شده بودم

 

 

هنوزم گمم !

 

بعد درست توی همون سرمای مسخره 

 

( که هنوز فکرشم باعث می شه سرفه های سخت بکنم )

 

وقتی برگشتم رو زمین

 

... این سجاده باز بود ...

 

خودم بازش کردم ولی یاد ندارم چجوری ؟

 

اما از اون روز به بعد

 

دیگه تا حالا جرات نکردم رو این سجاده سری به سجده بذارم ...

 

 

 بازم همون قصه ی تکراریه که دو ساله از بر شدی !

 

 

سرم رو از روی زانوهام بلند کردم ... جرات کردم که یه کم جا به جا بشم

 

آروم خودمو به جلو هل می دم و چار زانو به مسلخم نزدیک میشم ...

 

فاصله ی من تا اون معنویت زیاد نیست

 

می ترسم !

 

 اما واسه یه بارم که شده می خوام باز لمس کنم که چی به سرم اومد

 

شاید بیصدا بمیرم 

 

دلم هق هق میخواد 

 

 

 دلم امن یجیب میخواد 

 

 

اما این دفعه نه برای برگشتنت 

 

...  برای اومدن خودم  ...

 

 

 ... دستامو به لبه ی تخت می گیرم و بلند مشم ...

 

یعنی ممکنه چی ببینم ؟

 

 نکنه باز تصویر تو رو ببینم رو خیسی سجاده هم نفس

 

میدونم اگه سر بذارم رو اون تربت 

 

 باز باید تا مدتها شب و روزت و بهم قرض بدی و بشینی پای زاری من

 

 

 

 

راستی چند بار خوابتو دیدم !

 

یادم نیست

 

خواب بود مگه ؟ 

 

 

 

 

یه کم جا بجا میشم  تا بتونم دستمو به یه جا بگیرم و دکمه ی پخش و بزنم ،

 

 

بی بی خلاصم کن

 

بی بی به اسمت قسم دیگه خسته شدم بی بی

.

.

.

 

 

 

مجنونم و دیوانه ام

 

عبد رخ جانانه ام

 

گیرید و زنجیرم کنید

 

مفتون آن فتانه ام

.

.

.

 

 

یا حسین غریب مادر

.

.

.

 

 

 

اینکارو می کنم و قبل از اینکه شعله های آتیش تمام وجودمو بسوزونه

 

 چشمامو می بندم و با خودم می گم:

 

کاش می موندی !

 

کاش می موندی !

 

... همین ...

 

 اون وقت حق همه چی خوب ادا میشد

 

اون وقت من دیگه از نفسی که میکشیدم شرمم نمیشد

 

اون وقت ............ خیلی چیزا !!!

 

 

 

چشمامو باز می کنم ... الآن وقت خیال بافتن نیست...

 

هنوز سرده و من می ترسم که با جهنم نبودنت رو به رو بشم ...

 

 

 

تو سی دی ها دنبال چی میگردم ؟

 

 

ولادت امام صادق ؟

 

 ... یــا بکـــش یا دانه بده / داد دل دیـــوانه بــده ...

 

 

یا ولادت آقا علی اکبر حیدریون ؟

 

چشــم مولا بین من کـــور است کـــور

 

 

نه بذار شهادت بی بی رقیه رو گوش کنم :

 

همه دور حسین جمع بودن

 

اما من نیومدم از خجالتم

 

گوشه ی خیمه وایسادم نیگا میکردم

 

آقا خودش اومد

 

وایساد جلوی خیمه

 

گفت رباب

 

ربــــــــاب

 

شرمنده از توام رباب

 

... اللـــــــــــه ...

 

 

و تو زار بزنی و منم همراه با تو

 

آره این بهترین بهونه است

 

 

من حتی میتونم به این سی دی ها فقط نگاه کنم و یاد بیارم که چی به روزمون اومد

 

 

...

 

 

-  تو که نمی خوای بذاری من ببازم ؟  مگه نه؟ 

 

تو گفتی دوسمون داری ... مواظبمونی ...

 

نگو که به این قولتم نمی خوای عمل کنی

 

 

 ...   تو قول دادی همیشه باشی  ...

 

 

 

- گریه نکن! من که اینجام ... چیه ؟

 

بازم بوی شرجی تیرماه به مشامت خورده ؟

 

نترس !

 

 اینجوری گریه نکن، نلرز!

 

...  من کنارتونم ...

 

... چشم دلتونو باز کنید و آروم بگیرید ...

 

بگو از چی می ترسی آخه ؟

 

 مگه من کلید رهایی رو بهتون ندادم ؟

 

 

ذکر بگیر

 

  حسین حسین حسین حسین حسین 

 

 

 

***

 

 

 

به اين فکر می کنم که :

 

تا از دیروز رد نشی ... نمی تونی به فردا برسی !  

 

حالا من چطوری از اون دیروز وحشتناک عبور کنم که تمام هستی مو ازم گرفت ؟

 

چقدر الکی با خودم بگم :  من به اون جمعه ی نفرت انگيز فکر نمی کنم!

 

 

 به پنج شنبه شبایی فکر میکنم که يه پنجره دارن برای ديدنت تو هیئتا !

 

 

 من نمی خوام مثل تقويمها باشم

 

 

...  زورگو و دیر گذر ...

 

 

نمی تونیم تنها رد بشیم از اون دیروز وحشتناک ...

 

 

 

کاری کن ای عزیز زلیخا شود دلم

 

یوسف اگر تویی جگر غرق خون کم است

 

 

همین

 

چی بگم دیگه ؟

 

 

***

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 8 قبل از ظهر  توسط خادم ميخونه | 
 

 

همصدا با سيدمون زمزمه كنيم

شايد گوشه چشمي ...

همين !

 

عمر ما رفت و چشم انتظاريم  اي خدا ما مگر دل نداريم ؟

نام زيبايت اي دلبر من  دل چه آسان ربود از بر من

دم به دم عشق روي تو اي گل ميبرد عقل و هوش از سر من

ساقي بزم هستي تو هستي از چه خالي بود ساغر من ؟

 

نام تو هك شده روي سينه اي گل گلعذار مدينه

اي گل ناز حيدر كجايي ؟اي گل فاطمه كي ميايي ؟

 

غير نام خوش و دلربايت كي شود ديده در دفتر من ؟

كي نصيبم شود تا ببينم دلبر من بود در بر من

يابن زهرا بيا عقده وا كن يابن زهرا بيا عقده وا كن

مشكل عمه ات را دوا كن

 

دل به خال سياه تو بستم از پي انتظار تو مستم

در سر كويت از پا در آيم از كرم گر نگيري تو دستم

از دو عالم گذشتم به يكبار تا در پيش رويت نشستم

 

يادم از چشم سر مستت آيد كوزه و ساغر مي شكستم

مردم از درد و داغ جدايي حجة بن الحسن كي ميايي ؟

اي اميد دل من كجايي ؟ اي اميد دل من كجايي ؟

 

 

شنيدم يار نداري

بيا بيا    بيا خودم يارت ميشم

بيا بيا    بيا خودم يارت ميشم

 

آقا جان :

يك جمعــــه بيــــا و امتحــــان كن مــــا را

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط خادم ميخونه | 
 

 

صداي يارم از پشت در آمد

غمي بر جان ياس حيدر آمد

لگد کافي نبود از بحر کينه

به ياري لگد ميخ در آمد

مگر خون گلم بر ميخ در ريخت

که از در بوي ياس پرپر آمد

 

اين روزا بيام چي بگم من ؟

 

 بيام بگم بي بي ۷۵ روز تمام از حيدرش رو ميگرفت ؟

 

بيام بگم قبل پر كشيدن بي بي هم ... مولامون ۷۵ روز اشك ريختن كه فاطمه جان

 

چرا از علي رو ميگيري خانم ؟

 

آي گريه كنا

 

آي لطمه زنا

 

آي اونايي كه با سيدتون هروله كرديد

 

 جــــــــان ننه

 

جـــــــوان ننه

 

بعد طعنه شنيديد واسه نعره هاتون

 

واسه بلند بلند گريه كردناتون

 

 

اينم سند بلند گريه كردنتون واسه بي بي

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

ميگن شب كه شد آقا امير المومنين امام حسن و فرستادن در خونه ي مقداد

 

كه اگه ميخواي تو تشييع پيكر خانم باشي بيا ... حالا سلمان اومده

 

آقا امير المومنين هم پشت پرده دارن غسل ميدن خانومو ... ناگهان حضرت چنان فرياد جگر خراشي

 

 سر دادن كه مقداد تعجب كرد 

 

آقا

 

مولا جان

 

 

انت امام حليم

 

 

مولا جان شما امام صبوري

 

 

در فراق فاطمه ات اينجوري بلند گريه ميكني آقا ؟

 

ميخواي دشمن صدا ناله تو بشنوه بفهمه امشب پيكر  فاطمه داره تشييع ميشه ؟

 

 

مولا فرمودن

 

نه مقداد نه

 

صورت بانويم فاطمه كبوده

 

 

حسین جان ؟

 

مادرت سيلي خورده بود ؟ 

 

زینب پهلوي فاطمه ام كبوده 

 

مقداد با تعجب پرسيد آقا جان ... مگه شما نميدونستي اون نامرد ... پشت در

 

 

يا صاحب الزمان

 

آجرك الله آقا جان

 

 

 

دستاتو بيار بالا برسم سيدت

 

برسم مولا

 

برسم اربابت

 

بلند بگو

 

 

يا زهرا

 

يا زهرا

 

يا زهرا

 

 

مولا فرمودن : حالا فهميدم چرا زهرا از من رو ميگرفت ... از من 

 

از حیدرش رو میگرفت  

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

مديون مادر ساداته كسي كه بشنوه مصيبت اين روزاي مولا رو

 

و ضجه نزنه

 

بيار دستاتو بالا

 

 

با زينب هم ناله شو

 

جان ننه ... جوان ننه

 

 

ميدوني معني اين دستا رو بالا بردن چيه ؟

 

معني اش اينه كه

 

بي بي جان

 

قربون قد كمونت برم خانم

 

اگر اون روز نبوديم تو اون كوچه

 

و دست پليد اون حروم زاده رو صورت ماهتون فرود اومد

 

خانم امروز ما با اينهمه دستي كه رو به اسمونه

 

هزار تا سيلي در غم شما به صورتامون ميزنيم

 

قبول كن ازمون خانم

 

 خانم جان من كه تو اين دنيا چيز ديگه اي ندارم بهش بنازم 

 اگر همه ثروت عالم مال من باشه ولي شما منو به نوکري خودتون نخونين گداترينِ گداهام ...

 مردم ازتون خيلي چيزا ميخوان  بي بي ... 

  اما من همين که گوشه روضه ات اومدم بسمه خانم ...

خانم جان :

 

تورا بهتر زِ من صدها غلام است

ولي من جز تو مولايي ندارم

 

حالا که ايام فاطميه است و من تمام وجودمو گذاشتم واسه اين

روزا و شبايي که توي خونه حيدر غوغاست 

 نه نمي گم دهه فاطميه اس ... ميگم دهه، دهه ي مادرمه

يه عنايتي بكن و رد نكن اين وجود ناقابل و خانم ...

اصلا منو صدقه سر غلامتون  قرار بده خانم ...

 

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط خادم ميخونه |