تبليغاتX
میخونه ی غریب ترین سید
آنچنان کز برگ گل عطر گلاب آید برون / تا که نامت میبرم از دیده آب آید برون . . .

 

هم نفس

دوباره یه نیمه شب بارونی و بیقراری های این خادم در به در

عكس زیباتون روبرومه و صداي هروله هاتون بي هيچ واسطه اي تو گوشم پيچيده 

عطر خوش سيدي ات با شال يادگاري ات كه از دور دست ها بهم رسيده

فضاي معنوي حاكم بر خلوتم و صد چندان كرده

و اشكهاي بي امونم ...

آره آقا !

 باز قصه ي دربه دري و دلتنگيه . باز قصه ي روزي هزار بار مردن و زنده شدنه .

نه ...... نه ........ روزي هزار بار مردن نه ، لحظه اي هزار بار مردن و زنده شدن .

اومده بودم باهات درد دل كنم ولي يه آن خیلی چیزا رو یاد اوردم و لال شدم ...

اومده بودم از دلتنگي هام بگم ياد دلتنگي هات افتادم .

اومده بودم از غم و غصه هام بگم ياد غم هاي تو دلت افتادم و نفسم بند اومد .

اومده بودم از در به دري بعد رفتنت بگم ياد ..... افتادم .

اومده بودم از زخم هاي كوچيك و بزرگ دلم بگم ياد زخم كاري دلت افتادم كه یتیممون کرد

ميخواستم از نامردمي روزگار بگم ياد كاشون و اصفهان و .................. افتادم

کم اوردم

داغون شدم

ولی چرا نمردم خدا میدونه !!!!!

خواستم بگم تنها موندم ، ياد بيمارستان پاستور نو افتادم ...

خواستم بگم درد دلام زیادن یاد .....

گفتم اصلا بذار از غربت بگم ، واي ....... الله اكبر ....... غريبي نگاه دم آخرت شرمگينم كرد .

گفتم سيد هي دارن بهم خرده ميگيرن كه بسه چه خبرته چقدر زار و ضجه ؟

ديدم بابا قبلا جوابمو دادي :

آقام بیاد این حرفا دیگه معنا پیدا میکنه !!

 

لب باز كردم مويه كنم ضجه بزنم ، صدات پيچيد تو گوشم :

عمه عمه عمه ........  بابا بابا بابا   ......

سريع اشكامو پاك كردم . مثل بچه كوچولوهاي تو كربلا كه نميخواستن عمه جانشون صداي گريه شونو

بشنوه آستين به دهن گرفتم و زير لب خوندم :

قهر نکن

قهر نکن

قهر نکن

 

***

 

قرآن رو باز ميكنم كه به جاي اشك ريختن برات قرآن بخونم :

بسم الله الرحمن الرحيم

..................

ولي دل آروم و قرار نداره . امشب شب عجيبيه .

يه مشت تربت جلو رومه و عطرش تو اتاق پيچيده .

خوب كه دقت ميكنم ميبينم بو آشناست.

دیگه همه ی این بچه هایی که میان اینجا از بر شدن کلمه به کلمه ی حرفامو

 بذار بگن ما خيالاتي شدیم . بذار بگن داریم خودمونو  الكي خوش ميكینم .

بذار بگن شما  ديگه نيستي !

سيدم ..... درسته كه اين خاك يه مشت بيشتر نيست ولي به گمونم براي دفن كردن دل من ،

كه ديگه چيزي ازش نمونده كافي باشه .

چشمامو ميبندم و دلم و ميكشم تو هيئت

ولی نه کاشون

نه قم

نه مشهد

نه هیچ کجای دیگه

هیئتایی که شبونه تازه بعد رفتن همه با مادرت بپا میکردی و ....

نفس نفس ميزني . منم مثل خودت . هروله ميكني . هروله ميكنم .

تو نگاه ميكني به دور دست ها و ميبيني .....

ولي من نميبينم . ديدم كوره . شايدم ميبينم و نميشناسم .

بعد اينهمه حسين حسين گفتن مياد كنارم بهم ميگه بابا من پسر حسينم . 

  از كنارش رد ميشم . آخ آخ آخ ....... الله اكبر .

سيد به ولله اگر ميدونستم اين مستي و شو رو شين قراره قاتلت بشه خودم پيش مرگت ميشدم

 و نمي موندم كه اين شباي سوت و كور و تحمل كنم .

اگر ميدونستم كه به جرم عشق و عاشقي قراره بكشنت به دست و پات مي افتادم که ......

 

***

انگار سالهاست مرده ام .

نميدونم چند ساعته كه دارم زمزمه ميكنم :

آقا

آقا

قهر نکن

قهر نکن

قهر نکن با من درد آشنا

اما هنوز تشنه ام . تشنه ي همين زمزمه . اذن گفتن مصرع بعدي بهم داده نميشه .

اذن دخول ؟

 واي سيد مصرع بعدي نه . اين كه شعر  نيست . حرف دله حرف دل ...............

امشب روح سر گردونم داره زمان رو مرور ميكنه ...

همون زمانی رو که گذشت ...

بازم اين حس مسموم اومده سراغم .

باشه آقا سید  صلوات ميفرستم و واگذار ميكنم به عمه جانت ...............

پلك هات هنوز سنگينه . اما دلت نه ..... دلت آروم و سبكه

 گهگاه لبت تكون ميخوره 

عاشقی یعنی همین که داری میبینی

 

خدايا !

نميگم به چه جرمي اينطوري مورد عتابمون قرار دادي چون ميدونم جرممون چيه .

نميگم چرا اينقدر خون به جيگرم شد تو اين هزار سال

 چون ميدونم ......

فقط امشب ميخوام ازت گله گي كنم كه چرا دردمو کاری نکردی ؟

خواستی بی عرضگیمو به رخم بکشی ؟ میدونم خودم ... میدونم ....

مگه هزار بار سر همون سجاده خيسه بهت نگفتم خدايا به حسينت قسم منو ببر جهنم ولي ببر

 فقط منو ببر . ديگه تاب موندنم نيست .ديگه دلم به چيزي جر كرمت خوش نيست   

خدايا امشب به دل پريشون عمه جان قسمت ميدم

 به پيشوني پينه بسته ي دخت علي و به پاشنه هاي پر از زخم و خار دردانه ي حسينت قسمت ميدم

كه محرم بي سيد و نبينم

چرا ؟

چراشم میگم که بدونن اونایی که ...

سیدم نباشه کی دستمونو بگیره و صاف ببره در خونه ی آقام ابوالفضل ؟

 

ارباب جان :

به احترام رازق حسینی ها و به احترام اشكهاي مهدي جانت

 يا اين نفس بي ثمر و لايق صدا زدن اسم مقدست كن يا بگيرش

 آقا ديگه خسته شدم از لفظ بازي .

  دست های خالیمو خودتون بگيرید ارباب جان 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط خادم ميخونه | 

 

حرم امام رضا (ع)

 

اومده بودم بگم :

میلاد شمس الشموس شهنشه طوس  آقا علی بن موسی الرضا ع مبارک

ولی دیدم بلد نیستم اینجوری خشک و رسمی تبریک بگم

یعنی یاد ندارم سیدم چنین تبریکی گفته باشن ...

زبون عامیانه ی دل کارساز تر از هزار تا صغری کبری چیدنه

من اینجا یه خادم بی مقدارم  !

پس به رسم صاحب میخونه باید عمل کنم

میدونم دل همدلامو شب عیدی خون میکنم

ولی

ولی بذارید برسم خودش با آقامون حرف بزنم :

 

رو چو به ایوان طلا میکنم

ناله کنان رضا رضا میکنم

آقا ؟

آقا ؟

آقا ؟

قهر مکن قهر مکن قهر مکن با من درد آشنا

اذن دخولی

که گدایم

گدا

آقا ؟

قهر مکن

 

 

 

میلاد اقام امام رضا ع ...

اون اقای کریمی که تا بحال هر وقت به خودم جسارت بردن اسم نازنینشونو دادم

دست رد به سینه ام نزدن

الا یه مورد ... که اونم میدونم از بی لیاقتی خودمه ... !

اگر نه اون اقا اونقدر کریمن که اگه کسی اسم یگانه خواهرشونو جلوشون بیاره

دست رد به سینه کسی نمیزنن ...

 

یابن الحسن !

آقا جان خودم میدونم نمک خوردم نمکدون و شکستم آقا

... ولی به احترام این بزرگواری که ریزه خوار خوانش شدیم

 یه نیم نگاه به دل خسته ی این بچه ها بنداز نه من ...

 

اقا من بد !

... شما اقایی کن روی این خادم پست و زمین ننداز امروز ...

اقای مهربونم امروز میخوام با تموم همدلام با شما تجدید پیمان کنیم

و خودتونو واسطه قرار بدیم تا از  شاه طوس برات کربلامونو  بگیرید ...

روی ماه شما رو که زمین نمیندازن ...

پس زمزمه های عاشقانه این جمع و ( نه من رو سیاه و ) بشنو اقا :

... ما به اینجا نه پی جاه و مقام امده ایم آقا ...

 

 

اللهم رب النور العظيم و رب الكرسي الرفيع

اي پروردگار نور عظيم و اي صاحب جايگاه رفيع

اي خداي درياي جوشان و اي فرستنده‌ي تورات و انجيل و زبور و اي نازل كننده‌ي قرآن بزرگ

 

 

يا رب الملائكه المقربين و الانبيا و المرسلين

كمكمون كن! خداوندا! ياريمون كن ، ميخوایم به محبوبت درود بفرستیم، اما نميتونیم.

كوچیكتر از اونیم كه سلاممون عظمت درگاهش رو لايق باشد.

 

 

اللهم بلغ مولانا الامام الهادي المهدي

خدايا! سلام اين كوچكترين و درود جميع زنان و مردان مومن رو در شرق و غرب عالم

به محبوب ما برسون. نه به پيمانه ما كه به ميزان خودت ، به وزن عرش اعلات.

خدايا! ياريمون كن، اومدیم امروز عهدمونو با مهدی فاطمه س تازه كنیم.

و نه تنها امروز كه تا گاه مردن هر روز.

 

 

اللهم اني اجددله في صبيحه يومي هذا

خدايا! ما رو از يارانش قرار بده . سعادت رو يارمون كن كه از شتاب كنندگان به سويش باشیم

و تو ارادت به حضرتش از پيشروان . یعنی میشه ؟

خدای مهربونم! ميدونم كه خواه يا ناخواه دعوتت و لبيك خواهیم گفت و ميدونم كه مرگ حقه

اما چه كنم اگه مرگ ميان ما و دلدار حايل بشه

چجوری فراقش و تاب بياریم ؟

خودت ياريمون كن.

 

اللهم ان حال بيني و بينه الموت الذي جعلته علي عبادك حتما مقضيا فاخر جني من قبري موتزرا كفني شاهرا سينفي مجردا قناتي ملبيا دعوه الداعي في الحاضر والبادي.

خدايا! اگر بين ما و يار جدايي بیفته ...

ما رو درياب 

 

 

يا محيي الموت و مميت الاحيا

خدايا! زندمون کن در حالي كه كفن بر كمر بسته و شمشير از نيام كشيده و نيزه‌ افراشته باشیم.

پروردگارا! روي چون ماهشو نشونمون بده  .

اون پيشوني درخشان چون خورشيد رو ازمون مخفي مكن.

خداوندا! مهدي ما را برسان، تك سوار غريب را از غربت برون آر. خداي من! در امر فرجش تعجيل كن .

 

 

و اوسع منهجه واسلك بي محجته

ما رو در راه مهدي عج بميران كه تنها آرزومون همينه. یعنی مي‌شه؟

 

 

ظهر الفساد في البر و لبحر بما كسبت ايدي الناس

خدايا! دنیامون بدون آقا  ويرونه . اين و خودت گفتي و كلامت حقه .

 

نميخواي دنیا رو با وجودشون آباد كني و بندگانت و به وجودش زنده؟

 

فاظهر اللهم لنا وليك

محبوب ما رو برسون كه تنها پناهمونه

اي خدا! غير از آقامون ياوري نداريم تو این دنیای پر از دوز و کلک.

یا ارحم الرحمین

فرج مولامونو نزدیکتر کن ...

 

 

خوب حالا که پيمانمونو با محبوب تازه كردیم ، احساس سبكي ميكنم 

 دلم اگرچه اشوبه ولی باز به سوي دلدار پر ميكشه.

آيا آقا بر اين عهدنامه ، بر اين سند عشق، مهر تاييد میزنن ؟

آقا سید شما شافعمون باشید ...

مثل همیشه خودتون ...

ولی وقتی یاد فرمایش دلنشین خودشون میفتم دلم گرم میشه :

 

انا غير مهملين لمراعاتكم و لاناسين لذكر كم

دلگرم ميشم، بيشتر عاشق ميشوم و فرياد ميزنم :

  العجل، العجل يا مولاي يا صاحب الزمان 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط خادم ميخونه | 

 

 این چشم ها همه را می بیند الا آن که را که باید ...

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …

گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 

 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم … كاش می‌شد بهت نزدیك شم …

گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/
۲۰۵) ::.

 

 

گفتم: اینم توفیق می‌خواد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/
۲۲) ::.

 

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …

گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/
۹۰) ::.

 

 

گفتم: با این همه گناه … آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/
۱۰۴) ::.

 

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/
۲-۳ ) ::.

 

 

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/
۵۳) ::.

 

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/
۱۳۵) ::.

 

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم!

آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/
۲۲۲) ::.

 

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     

گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/
۳۶) ::.

 

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟

گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید.

او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

ولی اونقده پستم

که با اینهمه دری که خدا بروی بنده هاش باز کرده

بازم بهونه واسه جاری کردن اشک صاحب الزمانم دارم

خاک به سرم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط خادم ميخونه | 

 

 

سلام 

امشب مثل خیلی از همدلای میخونه ات دلتنگ بودم و در به در .

تمام وجودم لبالب شده بود از دردی که بی درمونه .

همه ی زوایای این زندون لعنتی امشب منو به مسلخ تو برده .

باز همون نگاههای خیره ... همون نفسای بریده ... همون نم اشکی که گوشه ی چشمت ....

ولی صدات

یا ضامن آهو ... یا امام هشتم ... آقا

خسته شدیم از بی صاحبی

هر چی گوش کردم بشنوم نشنیدم

 کسی نگفت ...

تو نبودی و کسی هم نگفت

بناچار باز اروم اروم زمزمه کردم :

 

دلم امشب تنگ است 

 تنگ چشمان پر از مهر و سراسر عشقت 

 تنگ آن نای پر از زمزمه ات و صدایت که غریب است هنوز

جان به قربان نفس های پر از درد   و گلوی زخمت 

 بستر سرد جدایی به کدامین ساعت

 همه ی هست مرا ویران کرد ؟

 

گل من ...

جان ز تنم رفت همان لحظه که تو

جان به آغوش ملک بسپردی

 و بهارم خشکید

به همان خس خس آخر که ز حنجر برخاست 

 نفست بوی حسین داشت در آن اشهد اخر به علی  

 

عمر من ...

 فکر نکردی دل من تاب ندارد , ز غمت میمیرد ؟

روز من رنگ شب است و شب من بی مهتاب

آسمانم ابریست

 و تو بوی باران

و همان یاد نگاه تو , مرا خواهد کشت

 که چه مظلوم به بی رحمی و حرمت شکنی ها نگریست 

 

همه ی هستی من ...

روز ها می گذرد

و برایم به نشانت سنگیست

که شده سنگ صبورم به جوانی و غریبی

 قلب من می شکند

و تو خود می دانی که غمت , سخت گران است

و من میمیرم

 به تمام صبری که تو یادم دادی .

دل به یادت دادم

 نفسم تنگ شد و بند آمد 

 باورم نیست هنوز 

که تو رفتی و نمی آیی باز 

 شده ام بیگانه با جهان بودن

 

 

ای همه زندگی ام ...

 نیست باور من را

که من و تنهایی - عاقبت خانه نشین و تو سفر کرده از این دنیایی

دست دلتنگی ام اینک , میزند چنگ بر آن پرچم سبز !!!

که ندارم آرام

و جگرسوز نشینم سر .....ت

 به خیالم که نشسته ای مرا رو در رو  

  میکنم درد دل و از عطش دیدن تو

بی تابم !

 

هم نفس ...

 موج مظلومیت و غربت تو , کشتی صبر مرا میشکند

که تو را هیچ کس از روح بلندت نشناخت 

 کاش یک بار فقط ... کاش یک بار فقط ... درد دل میگفتی

تا نگیرم آتش

 ز شرار ظلمی که تو را دلخون کرد

 

ولی تو ...

 راه ز بیراهه نهان می کردی 

 که نفهمند دلت پر درد است

و چه آرام گذشتی به شبی

 از همه تاب و تب دنیایی

و نهادی به جوانی , آرزوهایت را

همه ی دلخوشی ام ...

غم چشمان تو را با همه جان می خواهم

غربت اشک تو در حلقه ی چشمانت را

و تپش های دل بی تابت

که تب عشق تو را معنا کرد

و مرا درس محبت آموخت 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط خادم ميخونه |