![]() |
![]() |
|
| آنچنان کز برگ گل عطر گلاب آید برون / تا که نامت میبرم از دیده آب آید برون . . . |
|
... سلام و یه دنیا غربت ... . . سلام عزیز دل من دلم برات تنگه شدید نامه نوشتم تا نگی عجب چه بی معرفتید بذار همین اول کار خیالتو راحت کنم نمی تونم به سادگی به ماتمت عادت کنم نمی تونم بگم بهت که اینجا خیلی عالیه گلم خودت هم می دونی جات اینجا خیلی خالیه اگه می شد شکسته شه این قفس خائن تن پر می زدم تا نباشه نبودنت غصه ی من صدات نبود تو این سه سال زار و پریشون می شدم شاید یه روزی می رسید از عشق پشیمون می شدم
نه که صدات از تو نوار آروم جون من باشه / اگه رگم رو بزنن شعر تو از توش می پاشه
می گن که خاک ، سرد می کنه داغ عزیز رفته رو می سوزه این دلم هنوز می شماره ماه و هفته رو از وقتی رفتی عزیزم حال دلم دیدنیه بلایی که سرم اومد واسه توام خندیدنیه؟ تو رفتی و رفته با تو روزای قشنگ زندگی جواب نداد تلاش من با همه ی دوندگی خسته شدی شاید ازم، نامه داره تموم می شه یه کم دیگه حوصله کن عزیزم این یه خواهشه گله ندارم از تو و نگاه پاک چشم تو تموم ترس من اینه روبرو شم با خشم تو
ولی بدون جز تو و ارباب تو من کس ندارم دعای تو نباشه من تو زندگیم کم میارم
ازت یه خواهشی دارم ؛ دیوونه ی روی حسین ! دعایی کن تا برسم منم سر کوی حسین
یادت نره سفارش منو به مولا بکنی می خوام منم مثل خودت ساده کنی ، گدا کنی
خلاصه می کنم برات این تو و التماس من / دعا بکن تا بشکنم مثل خودت زندون تن
سبا
یا صاحب الزمان ... آقا جان ... داغ دلم دیدنیه که مرهمش نمیذارین ؟ باشه آقا ... راضیم به رضای خودتون ... اگه تاوان جیم و نون و واو و نون اینه ... حرفی نیست ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحيم دل اگر تاريک اگر خاموش ، بسم الله النور نامه اي را هُد هُد آورده ست آغازش تويي سوره ي واليل من برخيز و والفجري بخوان قل هو الله احد قل عشق الله الصمد گيسويت را باز کن انا فتحنايي بگو اي لبانت محيي الاموات لبخندي بزن ميزبان عشق است و واي از عشق ! غوغا مي کند
***
... همدلای عزیزم سلام ... اومدم بنویسم عذر میخوام بابت این چند وقت غیبتم ... دیدم لازم به گفتن این حرف نیست ... چرا ؟ چراشو بارها گفتم و شما هم خوندین ... دیگه اونایی که با میخونه اند کاملا میدونن که این خادم رو سیاه اختیارش دست خودش نیست واسه نوشتن و اومدن و حرف دل زدن ... چون یه خادم رو سیاهه ... یه غلام حلقه به گوشه که اگه بگن بمیر مرده و اگه بگن بمون ............. یه روز یه معامله کردم با اربابم و سیدم ، اینکه هر وقت غلطی کردم که دل نازنینشون شکست ، بهم بفهمونن ... منو سر خود رها نکنن ... ... روشونو ازم بر نگردونن ، منو برگردونن ... ... هر طوریکه شده ... ... هر جور که صلاح میدونن ... ... هر جور دوس دارن منو تنبیهم کنن ، فقط منو از در خونشون و از این میخونه نرونن ... که اون روز روزه مرگ همه چیه ... هرچند ..... . . . اونقده حرف واسه تلافی این سکوت طولانی مدتم تو این دلمه که بگم .... میام ... یعنی اجازه دارم که بیام ...
التماس دعا علی مدد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 خرداد1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط خادم ميخونه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اولماقا نوکـــــر وجودیمـــده لیــــاقت گورمـــورم من سنه ننگـــم ولی سن افتخــارمسن حسیــن |
|
RSS
|